من ودردسرهای دوران عقد
همیشه ازفاصله هاگله میکنیم شاید یادمان رفته که درمشقهای کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازمه
سلام من با یک خبر خوش برگشتم ... این چند روزی که نبودمم به خاطر این بود که اینترنت ما قطع بود وگرنه هون روز خبر خوش و به همه میدادم. روز 25 اردیبهشت کوچولوی خواهرم به دنیا اومد و کلی مارو سورپرایز کرد. اونم صبح زود وقتی همه خواب هستن . ما هم از صبح زود رفتیم دیدنی خواهرم و نوزاد پاورقی : روز زن هم گذشت و از این روز بهتر دیگه نبود که علی یک حرکتی از خودش نشون بده که خدارو شکر نشون هم ندادو من مطمئن بودم که به روی خودشون نمیارن . اصلا هیچ جایی برای آشتی نذاشتن من که از همون روزی که درخواست مهریه دادیم برام همه چیز تموم شده بود . از همه دوستای خوبم که در نبود من باز هم میان و سر میزنن واقعا تشکر میکنم .. من هم حتما محبتهاتون و جبران میکنم و به همتون سر میزنم . راستی ادامه ماجراهامون رو هم نوشتم تو پست قبلی. ماه رمضان با همه خوبیهاش یک حسن دیگه هم که برای من داشت این بود که برای کسی انرژی نذاشته بود و کسی به کسی کار نداشت . (منظورم همون قوم هنوز چند روزی از ماه رمضان نگذشته بود که بحث مسافرت رفتن یا نرفتن داشتن تو خونشون. مادر علی هر وقت چشمش به من می افتاد از من میپرسید شما امسال مسافرت نمیرید؟ منم که دقیق نمیدونستم ،آخه جشن عقد هلنا برای بعد از ماه رمضان بود فقط میگفتم بعد از جشن هلنا شاید تا تهران و شمال بریم . اون وقت که من میپرسیدم شما بالاخره کجا میخواید برید ؟ یک لب و لوچه ای تاب میداد یک روز بعد از افطار نشسته بودیم و دامادهاشون سوال مادرش چون غیر منتظره بود علی هم یک دفعه گفت : نه من نمیام شما خودتون برید . من باید بمونم کار کنم . من که دیگه طاقت نیاوردم و خواستم تیکه ای نثارشون کنم تا بفهمن منم هستم علی رو به خواهرش گفت : پارسالم که اومدم اینقدر غرغر شنیدم از مامان که دیگه من گفتم با شما نمیام مسافرت . اونجا یکم دلم خنک شد مادرش علی : مادرش یک باشه ای گفت و بلند شد .(یعنی اگه بذاره ما دوتایی جایی بریم از اونطرف هم خواهراش با چشماشون همونجا با اون چشم غره هایی ماه رمضان هم به همین حرف و حدیث ها گذشت و تصمیمی گرفته نشد ! ولی درواقع همه چیز پیش بینی شده بود و من خبر نداشتم .! هر وقت هم من میرفتم خونشون مادر علی از من میپرسید جشن عقد خواهرت کی هست ؟ منم میگفتم 18 شهریوره مادر علی بهم گفته بود که برای مسافرای راه دور جای خواب هم هست ؟چطوری میخوان اون همه مهمون و شب نگه دارن ؟ منم میگفتم بله اونها دوتا خونه دارن حتما فکر همه چیز و کردن شما نگران نباشید. همیشه اولین سوال مادر علی همین بود که جشن خواهرت کی هست ؟ منم بیشتر از ده بار گفته بودم 18 شهریور. و چقدر خوش باور بودم که فکر میکردم اینها دارن برنامه مسافرتشون و طوری تنظیم میکنن که با جشن خواهرم تداخل پیدا نکنه یک هفته به جشن خواهرم مونده بود که یک شب علی پیامک فرستاد که وسایلاتو جمع کن فردا صبح حرکت میکنیم بریم مسافرت یک هفته ای . گفتم : اخه نمیشه که ؟ چه جوری بریم و برگردیم ؟ شنبه مراسم خواهرم هست ! علی : ما زودتر برمیگردیم . من تو رو میرسونم به جشن . گفتم : باشه . دیگه چیزی نگفتم دو روز بعد .......... صبح زود یک پیامک از علی اومد که : تعجب کردم که چرا شب قبل که زنگ زدم چیزی بهم نگفته بود ؟ تو همین فکرا بودم و گیج خواب که علی زنگ زد و گفت : الان داریم حرکت میکنیم و برای یک کار پدربزرگم مجبوریم بریم شهرستان و یک روزه بر میگردیم. حسابی سر صبح اعصابم بهم ریخت و علی : من خودمم الان فهمیدم که باید برم . باید یک مرد همراه مادرم و پدربزرگم باشه یا نه ؟ قرار بود خواهرم بره باهاشون که من نذاشتم . ما فردا برمیگردیم . دیگه حوصله بحث نداشتم و گفتم : خیلی خوب برید بهتون خوش بگذره . فردای اون روز که برگشته بودند علی اومد دنبالم و من و برد خونشون ، نمیدونید مادرش چقدر با ذوق تعریف میکرد که کجاها رفتن و چقدر بهشون خوش گذشته و بعد که عکسهاشون و دیدم متوجه شدم برادرش هم با اونها بوده و حسابی تفریحی رفتن شهرستان البته من حسود نیستم ها ولی علی گفت : تو راه خواهر دوستش هم باهاشون بوده و تا یک مسیری رسوندنش. چقدر از همشون بدم اومده بود ..من که عروسشون بودم و نبرده بودن اونوقت با یک دختر بیگانه بلند شده بودن رفته بودن مسافرت. اون یک هفته هم میگذشت همینطور تا دو روز مونده بود به 18 شهریور که علی اومد دنبالم و طبق روال همیشگی تو ماشین نشستیم تا علی حرف بزنه . علی شروع کرد و گفت گفتم علی :خانواده من برنامه ریزی کردن و قراره فردا حرکت کنن . گفتم :خوب ما به خانوادت کاری نداریم . سبزوار که تو مسیرتونه اول با خانواده بیایید جشن بعد صبحش همگی با هم حرکت میکنیم. اینطوری هم به مسافرتمون میرسیم هم به جشن هلنا. - من نمیتونم برنامه خانوادم و به هم بریزم .اونا برای خودشون تصمیم هایی دارن. خانواده خواهر بزرگم قراره با ماشین ما بیان . -گفتم : خوب خانواده خواهرتم دعوتن بیان .ما که همه رو دعوت کردیم . - نمیشه اونطوری . ما باید شب گرگان باشیم .حالا تو اگه دوست داری با ما بیا اگرم میخوای بری جشن خواهرت برو . -من تنها برم ؟ -من نمیتونم دل بچه های خواهرم و بشکنم ، اونا کلی ذوق دارن (حالا دل من و میشکست مساله ای نبود ) -نه ، اون بنده خدا به رانندگی وارد نیست من باید باشم .چون ما دو ماشینه میخوایم بریم باید چندتا مرد باشن همراه خانواده .(حالا واسه اونها مرد شده بود ولی واسه من خیلی نامرده -یعنی میخوای تنهایی بری ؟ من نباشم ! -تو میتونی بعد از جشن خواهرت به ما برسی. به بابات بگو تو رو با اتوبوس ها بفرسته تا ساری بعد من میام دنبالت .(حالا اینجا اگه من تنها بیام عیبی نداره !) -جشن خواهرم چی ؟ تو که نیستی ! - فهمیدم باز حرفاییه که مادرش -هرجوری فکر میکنم میبینم نمیشه ! تو باید خودت و به ما برسونی. میدونستم بابام به هیچ وجه راضی نمیشه علی اومد خونه ما ولی از من حرفی نزد و فقط گفت فردا حرکت میکنن . پدر و مادرم هرچی اصرار کردن که همگی بیایید جشن و بعد از مراسم برید مسافرت باز همون حرفارو تکرار میکرد و حرف خانواده ام و قبول نکرد. حتی پدرم گفت ما بعد از جشن هلنا میریم مسافرت ، شما هم با خانمت و خانوادت برو .مادر پدرم خیلی ناراحت شده بودند ولی باز به خاطر من چیزی نگفتند و علی رفت . خانواده ام هم دل من و خوش میکردند که عیبی نداره منم به علی گفتم که بابام راضی شده من خودم بیام و علی هم خوشحال میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل درسته که زن خوب نسلش مثل دایناسورها منقرض شده ... ولی مرد خوب مثل سیمرغ از همون اول هم افسانه بوده ! عشق یعنی : مادر . هرچه هستی .. عشق یا صبرِ" مهر یا نور.... روزت مبارک خداوند لبخند زد و از لبخند زیبای خداوند ... زن آفریده شد. روزت مبارک لبخند زیبای خداوند. هر زنی دو مرد را دوست دارد ! و خداوند زن را نمک زندگی آفرید تا مرد را از گندیدگی نجات دهد ! بیشتر مردان موفقیتشان را مدیون زن اولشان هستند و زن دومشان را مدیون موفقیتشان !!! منم هیچ وقت فکر اینجارو نمیکردم که کارم به اینجا میکشه ولی الان خیلی هم خوشحالم ُ به خاطر همین موضوع خیال هممون راحته وگرنه باید از غصه میمردم . تو رو خدا تحت هیچ شرایطی زیر بار نرو دوست خوبم. اندکی تامل ... وقتی کسی اندازه تو نیست ... دست به اندازه خودت نزن . بالاخره کاسه صبرم لبریز شد ! درخواست مهریه دادیم . وقت دادگاه افتاد 30 خرداد . من خوبم ، خیلی هم خوبم چون ایندفعه تصمیم درستی گرفتم ، و با این موضوع کنار اومدم .از همین الان احساس راحتی میکنم . حس آزادی مثل زمان مجردیم . دیگه مجبور نیستم خودم و تغییر بدم ، مجبور نیستم مواظب همه چیز باشم تا کسی یک وقت چیزی نگه و من بپوشونم . من همینم که هستم ! من خودم و میشناسم ، توی این یک سال هرچی گفتن من شنیدم و هیچی نگفتم الانم که دیگه ما قدم جلو گذاشتیم و مطمئنم علی تا ته خط و میره . این خانواده از روز اول خوب خودشون و نشون دادن و من باید خیلی از خدا ممنون باشم که نرفتم تو اون خونه. با مشاور هم صحبت کردم . اگه همون اول این کار و میکردیم مطمئنا اینقدر با خودم درگیر بودم که روحیه برام نمیموند! چون همش فکر میکردم شاید من هم مقصر بودم . شاید من نتونستم مثل خودشون باشم و اونوقت همه تقصیرا رو به گردن میگرفتم . اما حالا با خیالی آسوده نشستم سر جام و میدونم خودشون نتونستن یا شایدم نخواستن همه چیز درست بشه . این یک تصمیم ناگهانی و از روی احساس نیست .! من خاطراتم و مینویسم تا یادم نره چه کارایی با من کردن . یادم بمونه که من چقدر خانمی کردم و اونها متوجه نبودند و همه رو به حساب ترس از خانواده شوهر یا هرچیز دیگه میذاشتند . میخوام یادم بمونه مشکل ما فقط یک شام عروسی و یک کادو برای روز مرد نبود ! مینویسم تا گذر زمان من و دچار فراموشی نکنه و باز خودم و سرزنش نکنم که چرا نتونستم زندگیم و درست کنم ؟ من برای خودم مینویسم . فقط دلم میخواست بهش بگم : تنها به من بگو که چه باید می کردم و نکردم ! تنها لحظه ای در چشمان من نگاه کن و مردانه بگو که غیر از عمر و جوانی و شور عشق دیگر چه به پای تو باید می ریختم ؟ من که در هر شرایطی در کنار تو ایستادم ... و شاید تنها اشتباه من ، اعتماد به تو بود ! لحظه ای در چشمان من مردانه نگاه کن ... تابستان پارسال بدترین و سخت ترین تابستان عمر من بود ! اون از تیرماه که همش به قهر گذشت و چند روز بعد از آشتی خانواده ها بعد از اینکه همه چیز تموم شد مثلا ! ماه رمضان رسید ، یک دو سه روزی که از ماه مبارک گذشت ، من منتظر علی بودم آخه من که کاری نکرده بودم که باید میرفتم از دلشون دربیارم ! من چه کاره بودم . خلاصه اون روز به خاطر علی رفتم تا از دل مادرشوهرم دربیارم .تا یک کلمه شروع کردم گفتم ببخشید شروع کرد به گفتن اینکه امروز از اصفهان برامون مهمون اومد تعجب کردیم که کبوتر از کجا ؟ با ذوق میگفت خیلی باحاله دو هفته دیگه ما برای بار دوم خاله میشیم تازه ما یک اسباب کشی هم در راه داریم این یه بازی وبلاگیه که من از وبلاگ سارا و احمد یاد گرفتم و بی اجازش اینجا مینویسم . فکر کنم برای تنوع هم بد نباشه اول تصور شما از صاحب وبلاگ چیه ؟ هرچی به ذهنتون اومد بگید راجع به شکل و قیافه ، اخلاق ، خانواده و درآمد و اطرافیان و خلاصه آزادید. وظیفه ی صاحب وبلاگ هم اینه که همونجا در تایید کامنتها شما رو هم توصیف کنه . خوب حالا به نظر شما من چه جوری ام ؟ تا بعد من نظرم و بگم. خواستم یک توضیحی درباره ی ماجرای جدیدمون بنویسم که چی شده اخه چیزایی که نوشتم خیلی در هم و برهم بود و اعصابم داغون درست روز سوم عید امسال خانواده من اومدند منزل خانواده علی برای عید دیدنی، حالا ببینید بعد از اون داستانها خانواده من هر سری به بهانه های مختلف می اومدند خونه مادرشوهرم اما مادر علی فقط یک شب یلدا اومد خونه ما اونم بعد از ده بار رفت و آمد خونواده من که اونم کلی داستان داشتیم بازخلاصه عید امسال گذشت و باز خانوادش نیومده بودن خونه ما ! منم صبر کردم و چیزی به علی نگفتم ، با خودم گفتم بذار این دفعه تو چیزی نگو ببین خودشون متوجه میشن که باید بیان یا نه ؟ خلاصه روز سیزدهم هم گذشت و عید تموم شد و ماجرای سیزده به در امسالمون هم که نیمه نوشتم تو پست های قبل، بالاخره طاقت نیاوردم و تیکه ای به علی انداختم که عیدم تموم شد و شما نیومدید ! همین فردا پا میشی با خانوادت میاین خونه ما باز نرین با خودتون بگین حالا که عید تموم شده دیگه نمیریم . روز چهاردهم فروردین علی زنگ زد و گفت ما داریم میایم . مادرم واقعا ناراحت بود و گفت : حالا که خوب رفتن همه جا عید دیدنی هاشون و کردن تازه یادشون اومده خانواده عروسی هم وجود داره . (مامانم راست میگفت ، مادرشوهرم با این کارش یک دهن کجی مادر و پدر و خود علی با خواهر دومیه که از همسرش جدا شده بود اومدند خونه ما ، این سری مادر علی یک کلمه هم حرف نزد پدر علی سر حرف و باز کرد و یک کلمه گفت و بقیه رو خواهرش ادامه داد و مثلا تاریخ عروسی رو میخواستن بپرسن که کی باشه ؟ بعد از همین صحبت های معمولی رفتند . فردای اون روز پدرم گفت به علی آقا زنگ بزن بگو وقت تالار پره و یک شب هم خالی نیست .منم زنگ زدم خونشون با مادرش صحبت کردم و گفتم تالار وقت خالی نداره . مادرش هم خوشحال شد و گفت من از اولش میگفتم برای تالار به شما چیزی نگن حلما جان پول که باشه بهترین تالار برامون هم وقتش و خالی میکنه و خوب کاری کردی گفتی. روز بعد خواهر علی به خونه ما زنگ زد و من گوشی رو برداشتم و به من گفت : ما داریم برای تالار برنامه ریزی میکنیم شما آمار مهموناتون و به ما بدید چون ما یک عصرانه باید به مهمونهای شما بدیم برای شام هم که باز باید ببینیم به توافق میرسیم یا نه ! منم گفتم چشم با مادر پدرم صحبت میکنم و تعداد مهمونا که مشخص شد بهتون خبر میدیم. وقتی به مادر پدرم گفتم اینطوری گفتند ، بابام و مامانم متوجه نشدن که یعنی چی ما باید عصرانه بدیم مگه قرار نیست شام بدن ؟ بابام این دفعه خودش زنگ زد و خواهر علی با پدرم صحبت کرد و واضح گفت : نه شام مهمونهای شما پای خودتونه و ما فقط عصرانه یک میوه و شیرینی میدیم .! اینجا بود که دیگه باز خون بابا و مامانم به جوش اومد خواهرش پدرم : کی با شما همچین قراری گذاشته ؟ قرار ما این بود که 100 نفر از مهمونهای ما رو شما شام بدین اگر مهمونهای ما بیشتر از صدتا شد خودمون حساب میکنیم . خواهرش پدرم : شما روزی که ما با مادرتون صحبت کردیم نبودید حالا چه طوری میگید عنوان نشده ! ما با مادرتون صحبت کردیم حاج خانم هم قبول کرد. خواهرش پدرم : وقتی پدرتون از سرکار برگشتن من تماس میگیرم تا با خودشون صحبت کنم ، مثل اینکه اینطوری فایده نداره . خواهرش پدرم : که اینطور! خواهرش پدرم : خیلی خوب ، حالا که قراره ما شام مهمونامون و خودمون بدیم ، ما مهمونهامون و تالار شما نمیاریم . شما هم برید برای مهمونهای خودتون تالار بگیرید . خواهرش پدرم : بله ، فعلا همینه . حالا شما تصمیمتون و بگیرید بعد به ما خبر بدید. بعد از تمام شدن صحبتهاشون ، گفتم من همچین عروسی نمیخوام که عروس یک جا برای خودش باشه داماد هم جای دیگه ! اصلا مگه ما میخوایم برای مهمونها جشن بگیریم ؟ عروسی به خاطر عروس داماده نه مهمونها ! پدرم گفت : اصلا بحث پول و شام مهمونها نیست دخترم . من دلم برای تو میسوزه آخه اینا دارن با ما ناسازگاری میکنن اگه از اول اون برنامه هارو برای ما درست نمیکردن شام عروسی که چیزی نیست من خونه هم میگرفتم براتون اما میبینم اینها با ما ساز مخالف میزنن و از زیر بار مسئولیتشون دارن در میرن . این دفعه ما دیگه کوتاه نمیایم.اگه من الاان قبول کنم میگن وظیفش بوده و فردا بدتر میشن . حالا خواهرش این همه حرف زده، چون من گفتم میخوام با باباتون صحبت کنم بهم میگه شما بی احترامی میکنین.! مادرم گفت :همین و دیگه کم داشتیم ! منم گفتم : پس من خودم با علی صحبت میکنم تا برنامه رو یک جوری درست کنیم ، این دفعه شما به علی چیزی نگید اونم مثل من حتما بین ما و خانوادش گیر کرده . خودمون درست میکنیم شما نگران نباشید. اینقدر با اطمینان صحبت کردم که برای پدر مادرم جای شکی نموند دو روز بعد از این ماجرا به علی پیامک فرستادم که زودتر بیاد دنبالم تا با هم بریم بیرون . علی هم قبول کردو ساعت 3 بعد از ظهر اومد دنبالم . منم خودم و شاد گرفتم و با خیال راحت رفتم تو ماشین و حسابی عزمم و جزم کرده بودم که ایندفعه هرجور هست خودمون باید یه کاری کنیم و صحبتهامون نتیجه داشته باشه. هنوز حرکت نکرده بودیم که علی سر حرف و باز کرد و پرسید چه خبر؟ منم گفتم خبرا که دست شماست . - - - درکمال ناباوری گفت : ما موافقیم ! - همون اول بحث یک ضد حالی خوردم عجیب - علی : ما که گفتیم میخوایم تالار بگیریم . شما نمیخواین شریک باشین . حالا چرا اینا رو به من میگی ؟ تو باید بابات و راضی میکردی که خرج مهموناتون و خودتون بدید . تازه پول تالار هم نصفه میشه چون برای مهمونها ورودی میگیرن. - حسابی کلافه شدم دیگه با ناراحتی گفتم - ما که گفتیم ! شما الان دارین میزنید زیر حرفتون ، خانواده منم قبول نمیکنن خرج عروسی رو بدن آخه میگن شما یک حرفی زدید حالا هم باید پاش وایستین. - من که خودم بودم اون روز ! مادرتون خودش به بابام گفت چون ما طرف پسریم همه از ما انتظار دارن دعوتشون کنیم چون اختیارمراسم دست خودمونه . شاید مهمونهای ما 500 نفر یا بیشتر شدن به خاطر همین ما 100 نفر بیشتر از فامیل های شما رو شام نمیدیم .پدرم هم گفت عیبی نداره هرچقدر بیشتر شدن و ما خودمون حساب میکنیم . - من نمیدونم دیگه یا خانواده من بد متوجه شدن یا خانواده شما . همینه که هست میخوای بخواه نمیخوای هم نخواه ! دیگه خسته شده بودم ، علی حتی درست نمیگفت منظورش چیه ! هی میگفت شما برای عروسی عجله دارید من که اصلا عجله ندارم ! برای رفتن به خونه خودش هیچ ذوقی نداشت . منم گفتم نمیخوام . - راست تو چشمام نگاه کرد و گفت : من و نمیخوای ؟ - داشتم شاخ در می آوردم - عصبانی شد و مثل برق گرفته ها گفت انگار که با خودش حرف بزنه میگفت : عروسی هم میگیریم برات حنابندون و پا تختی هم میگیریم برات . با خودم گفتم ، من همین الانشم خونه بابامم هنوز که خونه تو نیومدم من و برمیگردونی خونه بابام ! - - هرجا سوارت کردم همونجا هم پیاده میشی . - داشتم داد میزدم دیگه گفتم - سری تکون داد و گفت کشکه . - گفتم : شما که اومدید اون همه از جشن بله برون ما ایراد گرفتین و گفتید ما میخوایم عروسی رو تو باغ و فلان فلان بگیریم ، پس کو ؟ شما که همونم نمیتونید بگیرید ! هرچی بود ما یک جشن با آبرومندی گرفتیم . خلاصه سرتون و به درد نیارم ، اون گفت و من گفتم تا به خونه رسیدیم و طبق معمول به هیچ نتیجه ای نرسیدیم پدر من کلا روحیه ی جدی و یک مقدار خشن به خاطر شغلش و یک جبروت و ترس خاصی هم داره که تا الان کسی نتونسته رو حرف بابام حرف بزنه علی گفت : اگه فکر میکنی بحث میشه نیام بالا . منم چون فکر میکردم بحث میشه گفتم نیا وقتی رفتیم خونه ، به زور خودم و خوشحال نشون دادم بعد از شام بابام رفت یک برگه ای که قبل از عقد فامیل هاشون امضا کرده بودن و آورد و گذاشت جلوش و گفت بگیر علی آقا بخون . علی برگه رو گرفت و داشت میخوند که بابام گفت بلند بخون .علی هم بلند خون که خرج خرید و عقد و عرو سی به عهده داماد میباشد . پدرم : خوب دیگه جای صحبتی باقی نمیمونه . شما امضای خودت و پدر و فامیل هاتون و قبول که داری ، نه ؟ علی : بله . پدرم : خوب کجا نوشته که خرج عروسی نصفه ؟ همه ساکت بودیم و من توی دلم میجوشیدم . .گفت : نمیدونم چه جوریه که خانواده من یک چیزی میگن شما هم یک چیز دیگه . سریع پریدم وسط حرفش وگفتم : مثل اینکه هر دو خانواده بد متوجه شدن . پدرم : خوب چی شد ؟ من حرفام و گفتم به خواهرتون . اگه قراره خودمون خرج کنیم ما مهمونهامون و نمیاریم تالار شما . باز به جای علی جواب دادم :خانواده علی اقا که قبول کردن ! ولی ما نمیخوایم مهمونها جدا باشن . دوست داریم همه یک جا باشن . مادرم اینجا به کمک من رسید علی در جواب مادرم گفت یعنی تا اون موقع اینقدر شاخ در آورده بودم که دیگه روی سرم جایی برای شاخ در آوردن نمونده بود. من و مامانم متعجب یک نگاهی به هم انداختیم علی : خوب داییم و میفرستم . مادرم : داییت هم به حلما نامحرمه با دوستت فرقی نمیکنه. صد در صد تا اون موقع بابام داشت به چیزی فکر میکرد گرچه برای ما یکم سخت میشد که دوتا عروسی با هم تو یک ماه داشته باشیم ولی ما قبول کردیم و قرار شد علی با خانواده اش صحبت کنه . صبح روز بعد بابام از محل کارش تماس گرفت و گفت برای 24 تیرماه تالار وقت خالی داره و اینکه ورودی تالار برای ما رایگانه و قیمت شام نیمه بها حساب میشه . من دیگه دوست نداشتم به علی زنگ بزنم بگم قرار اینطوری شده اونجا دیگه معنی واقعی این حرف و فهمیدم که میگن اگه کارد بزنی خونش در نمیاد . دقیقا همونطوری بودم . حتی اشکمم در نمی اومد. از یک چیزی میترسیدم خلاصه مادرم به علی زنگ زد و قرار شد علی بره اداره بابام و از اونجا برن تالار و ببینن. که علی هم اون روز نرفته بود و حسابی پدرم و منتظر گذاشته بود ! روز بعد هم همینطور ! دوباره پدرم و سر کار گذاشته بود علی قبلش بهم زنگ زد و گفت : خانواده من هم کوتاه نمیان و میگن حتی اگه تالارم بگیرید خرج مهمونها تون و خودتون باید بدید . گفتم : خیلی خوب حالا ، اگه اینطوریه ماهم برای عروسی عجله نداریم صبر میکنیم تا هر وقت تونستید عروسی بگیرید . اگه میبینی من دوست داشتم زودتر عروسی بگیریم فقط به خاطر این بود که هرچه زودتر این دوره عقد مسخرمون تموم بشه.بعدش با عصبانیت گفتم بعد از ظهر اون روز علی اومد خونه ما ، علی گفت : تو اون برگه شما نوشتید خرج عقد و عروسی به عهده داماده . پس صبر کنید هروقت من یک کار خوب پیدا کردم و از کارم مطمئن شدم میام عروسی میگیرم . اینطوری نه خانواده من به خرج بیفتن نه شما ! تا الانشم پدرم هرچی خرج کرده برام ممنونشم .حالا ممکنه دوسال یا حتی ده سال طول بکشه. پدر منم گفت : عیبی نداره . دختر ما که هنوز خونه خودمونه و قدمش هم رو چشمامون ، علی با یک نیشخندی بابام از جا کنده شد علی من و تهدید کرد و گفت : یعنی این دیگه حرف آخرتونه ؟ منم مونده بودم که یعنی چی ؟ بابام که به شدت عصبانی علی هم گوشی رو قطع کرد رو بابام. و این بود که الان رفته که رفته . دیگه نه زنگ زده نه اومده .حالا این وسط من چیکار باید میکردم ؟ از دل و دیده، گرامی تر هم آیا هست ؟ -دست ، آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست ! شرف دست همین بس که نوشتن با اوست ! خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست. بعضی وقتا از نوشتن پشیمون میشم و دوست دارم کل این وبلاگ و حذف کنم ، اصلا برایچی من این وبلاگ و نوشتم ؟ نمیدونستم قراره اینجوری بشه که . حالا هم تا یک مدتی نگهش میدارم بعد یک وقتی اگه زد به سرم کلش و حذف میکنم. آخه به چه هدفی مینویسم و نمیدونم ولی به قول همین شاعر فعلا که خوش ترین مایه ی دلبستگی من با نوشتن و دستمه. دیشب یک خوابی دیدم از علی و خانوادش که تعجب کردم ! خواب دیدم علی به من توجهی نمیکنه ولی مادر و خواهراش خیلی هوای من و داشتن ! یک چیز عجیب تر اینکه دیدم همون خواهرش که خیلی مثلا علی رو دوست داره و علی هم همونطور، یک مریضی سختی گرفته . همونجا از خواب بیدار شدم . براش دعا کردم که خدا نکنه اتفاقی براشون بیفته به خدا راضی نیستم برای هیچ کدو مشون چیزی پیش بیاد ، اگر هم الان دارن به من ظلم میکنن خدا تو اون دنیا جوابشون و بده . راستش یک جورایی ترسیدم ، باورتون میشه من رویای صادقه زیاد میبینم . درکل کم خواب میبینم ولی هرچی دیدم دقیقا همون شده و من به خوابهام ایمان دارم !ولی از خدا میخوام این یکی راست نباشه . امروز نشستم کل وبلاگم و از اول خوندم ، یادم نبود چه چیزایی نوشتم ! یادم اومد من از روز اول میگفتم که تناسبی با این خانواده ندارم ولی کسی حرف من و قبول نمیکرد . ما فقط تو دهه های محرم با خانواده علی رفت و آمد داشتیم و فقط مجالسشون و میدیدیم و اینکه بیرون از خونه چقدر با حجابن ، حتی یادمه تو جشن عروسی خواهر بزرگشون حتی آهنگ نگذاشته بودن چون میگفتن حرامه ! همین بود که من میترسیدم روز بله برون نذارن ما هم آهنگی چیزی بذاریم ولی در کمال تعجب دیدیم خودشون برنامه ریزی کردن و چه حرکات موزونی انجام میدادن ! مادر شوهرم میگفت : ما باید خودمون و به مردم برسونیم و نباید از اجتماع عقب باشیم و به قولی آپ تو دیت باشیم . تو همون روزای اولی که یک بار با هر دو خانواده رفته بودیم پارک ، سوار یکی از وسایل بازی شدیم که اصلا ترسی هم نداشت و خواهرای علی اینقدر سر و صدا راه انداختن که میگی چه خبره ! و تا زبون کوچیکه حلقشون دیده میشد . من و خونوادم که انتظار این حرکتا و رفتارا رو نداشتیم تعجب میکردیم که آخه از یک خانواده به حساب مذهبی این کارا بعیده ! من همیشه برای خودم قانونایی دارم و معتقدم همیشه هر کس باید حد و حدود خودش و رعایت کنه ، وقتی میرفتم خونشون میدیدم خواهراش که ازدواج کردن چه لباسای بی در و پیکری تو خونه میپوشن ! حالا درسته که پدرشون سنی ازش گذشته ولی دو تا برادر جوون تو خونه دارن . یک بار که خواهرش خم شد چیزی ازجلوی ما برداره با چشمام سعی داشتم مواظب باشم تا علی سرش و بالا نیاره و نگاه نکنه، اینقدر سر همین چیزا با خودم حرص میخوردم ولی باز با خودم میگم شاید چون من برادر نداشتم برام غیر عادیه ! هر وقتم که دسته جمعی میرفتیم جایی اینقدر سر یک چیزایی بی خود که برای من اصلا جالب نبود همه با هم حرف میزدن ، منم که تو اون جمع یکم بیگانه بودم و حرفایی که میزدن و اصلا نمیپسندیدم مجبور بودم ساکت بشینم و گوش کنم . یک بار پسر خاله و پسر دایی علی با یک حالتی به علی گفتند : چقدر خانمت ساکته ! خیلی بدم اومد .آخه من با پسر دایی و پسر خاله علی چه حرفی دارم که بزنم ! من که مثل خودشون نبودم و به خاطر همین موضوع به من برچسب یک آدم غیر اجتماعی چسبوندند. علی همیشه دوست داشت من مثل خواهراش باشم براشم فرقی نمیکرد که با نا محرم بشینم حرف بزنم یا نه ولی بیشتر خوشش می اومد انگار . من خوشحالم از این موضوع که علی آدم بد دلی نیست ولی برای من پسری که تو خیابون باشه و پسر خاله علی یا هر کس دیگه ای باشه فرقی نمیکنه نا محرم نا محرمه. در کل یک موضوعی گیجم میکنه ! اگه من پیش خواهراش باشم و بین صد تا مرد بیگانه بشینم و با همشون حرف بزنم و بخندم علی رو ناراحت نمیکرد(که من هیچوقت نمیتونم اینطوری هم باشم) ولی خدا نکنه که من تو یک جمع خودی باشم وخواهراش تو آشپز خونه باشن و من بین مهمونها نشسته باشم چه زن و چه مرد ،علی ناراحت میشد و با اشاره بهم میفهموند که برو پیش خواهرام ! و ما همچنان قهریم 

و یک دیدن کوچولو کردیم . از شب قبل مامانم یک خورده حالش خوب نبود به خاطر همین مادرشوهر خواهرم اون روز تو بیمارستان موند و به اصرار من قرار شد من شب بیمارستان پیش خواهرم بمونم تا حال مادرم بهتر بشه . و از این رو امر خطیرپرستاری
بر روی دوش من گذاشته شد. بعد از ساعت ملاقات که همه رفتند من موندم و خواهرم و نوزاد ، هیچ کس هم تو اتاق نبود و بقیه تخت ها خالی بودند . تو دلم آرزو میکردم خدا کنه یکی بیاد تو این اتاق حالا من چیکار کنم ؟ من که بلد نیستم . تو اتاق من و خواهرم فقط با هم حرف میزدیم و تنها کاری که از دست من برمی اومد این بود که یک آبمیوه ای یا چیزی به دست خواهرم میدادم
و حسابی از بیکاری حوصلم سر رفته بود و از شانس من هیچ کس هم بچه به دنیا نیاورد تا بیارنش تو اتاق ما و تا صبح ما تنها بودیم و هر وقت صدای نوزاد درمی اومد کلی ذوق میکردم و بر میداشتمش و بالا پایین میکردم
. فقط نصفه شبی نی نی ما گریه میکرد و من حسابی عذاب وجدان گرفته بودم که آخه این چه کاری بود کردی ؟ میذاشتی یک نفر با تجربه بمونه
. طفلک خواهرم هم خودش نمیدونست چیکار کنه ! از وقتی کوچولومون به دنیا اومده بود یکسره خواب بود و حالا که ما میخواستیم بخوابیم اون بیدار بود.فقط اون شب خوب بیدار موندم و تونستم احساس همدردی کنم
.کار دیگه ای نمیتونستم بکنم عوضش روز بعد جبران کردم.

هستن دیگه) البته خیلی هم بی دردسر نبودم.!
و میگفت : ما تا تصمیمون قطعی بشه کار داره و رای اکثریت مهمه!
هم بودند که بحث مسافرت دوباره شروع شد که یک دفعه دیدم مادر علی
زد به پای علی و گفت : امسال که ما بریم مسافرت تو هم میای ؟ (توجه کنید ! انگار من اصلا وجود نداشتم
. بهش گفت تو هم میای ؟
)خیلی بهم برخورد ولی باز توی دلم نگهداشتم و چیزی نگفتم . با خودم گفتم یک وقت فکر نکنن من کشته مرده ی مسافرت رفتن با اونها هستم
. همینطوری داشت خون خونم و میخورد
آخه برای مسافرتشون برنامه ها رو با داماداشون تنظیم میکردن اون وقت پسرشون و تنها میخواستن !
گفتم : حالا امسال که من هستم نمیخوای بری ؟ چطور پارسال که ما با هم ازدواج نکرده بودیم رفتی مسافرت و اینقدر ازش تعریف میکنی همیشه .حالا که امسال باید با هم بریم میگی نمیام ؟
و گفتم : من نمیدونم حالا اگه مامانینا (منظورم مادرشوهرمه
) رفتن مسافرت ما هم میریم بعد دوباره با خانواده من میریم مسافرت. یعنی میخواستم یک جوری بهش بفهمونم که من با خانواده تو مشکلی ندارم و باهاشون میام مسافرت ،علی هم باید با خانواده من بیاد.
:نه حلما خانم علی اصلا اهل گردش و تفریح نیست پارسال هم ما به زور بردیمش مسافرت.
حالا شما برید . بعد من و خانمم یک مسافرت دو نفره میریم تهران و قم .
.)
میخواستن علی رو بکشن و با همون چشمها با هم حرف میزدند و آخرش خواهر سومیه به مامانش گفت : نه مامان جان حالا علی اینطوری میگه فردا میبینی زودتر از همه راه افتاده.
که خواهراش رفتن متوجه شدم نمیذارن علی خودش تصمیم بگیره ولی دیگه تصور بعدش و نمیکردم که قراره چی بشه.
، شما هم دعوتید با همه خواهر شوهرا انشالله کارت دعوت هم که گرفتند براتون میاریم.
قرار بود جشن عقد هلنا همون شهرستان داماد باشه و تمام فامیل ما قبول کرده بودند که بیان اونجا و حتی پدرم برای کسایی که وسیله شخصی نداشتند بلیط قطار رزرو کرده بود.

ولی دقیقا اونا همینکارو برعکس کردن.!![]()
پس باید زود برگردیم که به جشنم برسیم .
و به همون مسافرت نیمه هم راضی بودم . ولی فردا صبح علی دوباره پیامک فرستاد که مسافرت کنسل شد . منم از خدا خواسته خوشحال شدم .
من با مادرم و پدربزرگم داریم میریم شهرستان . با من کاری نداری ؟
گفتم : حالا که داری حرکت میکنی یاد من افتادی ؟ چرا دیشب که زنگ زدم چیزی به من نگفتی ؟ ترسیدی من دنبالتون راه بیفتم ؟ چرا من و نمیبری ؟
![]()
![]()
: ما فردا میخوایم بریم مسافرت . تو چیکار میکنی ؟ با ما میای ؟
: یعنی چی ؟ مگه نمیدونی دو روز دیگه جشن هلناست ؟ کجا میخوای بری؟
اگه تو نیای من به فامیلهامون چی بگم ؟ بگم رفته مسافرت نیومده اینجا.خانوادم چی ؟ مادرپدرم ناراحت میشن اگه نیای.
-خوب ماشین و بده به شوهر خواهرت بعد ما خودمون و میرسونیم بهشون.
)
مگه برای جشن بله برونش من و حساب کردن که حالا من برای جشن عقدیش باید باشم ؟
یادش داده بود.گفتم :موقع بله برونش منم نبودم که .(اون موقع اردو بودم .) بعدشم اون موقع تو خودت نمی اومدی خونه ما و قهر کرده بودی.
به خاطر همین گفتم باشه من سعیم و میکنم ولی تو خودت هم باید بیای از بابام اجازمو بگیری . و قرار شد بعد از ظهر بیاد با پدرم صحبت کنه.
حالا که تو هستی تو مراسم خواهرت بذار اونم بره مسافرت ، تو اگه تو جشن خواهرت نباشی به هیچ کدوم ما خوش نمیگذره .بابام هم برای اینکه دل من نشکسته باشه گفته بود میفرستمت تا به مسافرتشون برسی.
از اینکه تلاشش نتیجه داده بود تا از مسافرت با خانوادش نیفته و من میرسم بهشون.
صدیقه کبری ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)
و هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر
را به همه مادران تبریک و تهنیت میگوئیم . . .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صبر یعنی :یک زن .
مهر یعنی : دختر.
نور یعنی : خواهر.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکی ساخته تخیلات اوست ، و دیگری هنوز به دنیا نیامده !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز زن مبارک !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
، چون نمیخواستم کاری کنم که بعدا دچار عذاب وجدان بشم . میتونستم هرچی گفتن همونجا یک جواب دندان شکن بهشون بدم اما من تحمل کردم تا کارمون به اینجاها نکشه . علی خودش این و خواست و حالا هم من خیلی راحت ترم . نمیخواستم خانوادم نگران من باشن و به خاطر من عذاب بکشن
. هیچ کدوم از حرفایی که اینجا نوشتم و به هیچ کس نگفتم . اگه همون اول میگفتم که چه رفتاری با من دارن شاید تا الان صد دفعه بابام طلاق من و گرفته بود.
ولی من خودم نمیخواستم به همین راحتی زندگیمون خراب بشه .. چون تا اون موقع از خود علی چیزی راجع به جدایی نشنیده بودم ! با خودم فکر میکردم علی خودش خوبه اگر هم خانوادش چیزی به من میگن به خاطر علی هیچی نمیگم . اما الان میبینم خود علی بدتر از اونهاست ..تا الان که نیومده خانوادش که جلوش و نگرفتن !
یا اصلا بهتر بگم این یک سالی که من ازدواج کردم که باید به حساب شیرین ترین روزهامون میشدن به سخت ترین و تلخ ترین روزهای زندگیم تبدیل شدن !
تا بیاد دنبالم من و ببره خونشون ولی علی نیومد دنبالم و منم به این هوا بودم که شاید علی با خودش اینطوری فکر میکنه که نباید من و به اجبار ببره خونشون. به مامانم میگفتم : مامان علی اینقدر خوبه که میخواد من همه جا خودم برم و بیام و من و آزاد گذاشته ! نمیخواد من بهش وابسته باشم و هر جا میرم به میل خودم برم . اصلا من و اجبار نمیکنه که باید برم خونشون .. دوست داره خودم برم و بیام (و حالا که به این فکرام فکر میکنم خندم میگیره ! من چطوری فکر میکردم اونا چطوری ! یعنی حالا بعد از یک سال میفهمم. آخ که چقدر دلم برای خودم میسوزه خیلی طفلکی بودم ! نه ؟
آخه من تو خانواده ای بزرگ شدم که هر جا میخواستیم بریم باید از پدرمون اجازه میگرفتیم
بعد خود بابام ما رو میرسوند و خودش می اومد دنبالمون .فکر میکردم علی اینطوری برای من ارزش قائل شده.) به خاطر همین فکرام تصمیم گرفتم خودم برم خونشون اما چون روزه بودم و تشنه میشدم زنگ زدم به علی گفتم اون روز بیاد دنبالم با هم بریم خونشون ، علی هم اومد ولی چه زجری کشیدم اون روزو دلم میخواست بخوابم ولی خونه اونها از خواب خبری نبود و یکی می اومد و یکی میرفت . بعد از ظهر مادرشوهرم دستور صادر کردند یکی بلند شه برای افطار غذا درست کنه با اینکه دوتا خواهر شوهرم بیکار تو خونه بودند ولی هر کدوم بهانه ای آوردند و گفتند ما درست نمیکنیم .. با این رفتاراشون یاد خانواده ی تناردیه
می افتادم ! من که خوب فکرشون و خوندم خودم پیشنهاد دادم که من یک سوپ شمالی براتون درست میکنم .من که اصلا سوپ دوست ندارم اون روز یک سوپی درست کردم که تا حالا برای مامان خودم درست نکردم . موقع افطار خانواده خواهرشوهر بزرگه هم اومدند اونجا . با اینکه سوپ جا افتاده ای بود و خیلی خوشمزه بود
ولی مادرشوهر ترجیح دادند نون و پنیر بخورن ! آخرش که سوپا تموم شد و دید چیزی باقی نموند باقیمانده ی ظرف برادرشوهر و خورد وبعد از جمع شدن سفره دیدم رفته تو آشپزخونه ته ظرف سوپ و تمیز میکنه و با خودش میگفت : به به عجب سوپی شده ! حواسشم نبود که من از بیرون حواسم بهش هست
. تو دلم گفتم حقته وقتی سر سفره برای من ناز میاری حالا ته قابلمه خیلی بهت میچسبه.
هنوز تا اون موقع مادرشوهر با من تو قیافه بود (ما یک اصطلاحی داریم میگیم طرف باد کرده ! حالا نمیدونم شما چی میگید) یعنی با من باد کرده بود و برام قیافه میگرفت
. علی تو همون زمانهای قهر به من میگفت تو برای بدست آوردن دل من اول باید دل مادرم و بدست بیاری ! منم در جوابش گفته بودم شما خودتون از روز اول من و خواسته بودید که اومدید . من که نمیتونم به زور دل کسی رو بدست بیارم .در ضمن اصلا اهل چاپلوسی و شیرین بازی هم نیستم . من همینم که هستم.![]()
: دفعه آخرت باشه حلما خانم . دیگه تکرار نشه . شما فکر میکنید برای پسرها جدایی سخته ؟ همین الانشم اگه من بگم مهریه ام و بده به بابای علی فکر میکنی نمیتونه بره صدتا دختر بگیره ! حالا هم که همه راحت صیغه میشن
. بابای علی با این سنش میتونه بره چندتا زن دیگه بگیره و من اصلا نفهمم . چه برسه به علی که جوون و خامه .
(لعنت الله علی القوم ظالمین ) از همون روز یک حسی به من گفت : حلما تو نمیتونی با اینا زندگی کنی . ببین چه راحت حرف میزنه ! وقتی علی ببینه مادرش اینطوری میگه اینقدر اعتماد به نفسش بالا میره تا بخوره به سقف . حتما اینقدر با خودشون میشینن از این حرفا میزنن که علی کاملا اطمینان پیدا کرده تا یک اشاره بکنه همه دخترا خودشون و فداش میکنن .
خوب بکنن فدای سرم ، همچین آش دهن سوزی هم نیست که من به زور برم دل تک تکشون و بدست بیارم ... اون روز این حرفا رو شنیدم ولی به روی خودم نیاوردم . و اما این داستان ادامه دارد
، ظهر که هلنا از مدرسه اومد اینقدر با ذوق زنگ میزد و تا رسید بالا هی میپرید بالا و پایین و پلاستیکی که دستش بود و باز کرد
. یک کبوتر گرفته بود !![]()
![]()
: که کبوتره اومده تو کلاسشون و وسط درس کبوتر رو گرفته و برای خودش نگهداشته ! هی میرفت طرفش و قربون صدقش میرفت بهش آب و دون میداد.![]()
، گفتم اینم از عواقب بودن در شهر مشهده دیگه !
(حالا نکه ما خودمون مشهدی نیستیم !
)رو ما هم تاثیر گذاشته
از فردا تو مدرستون به اسم دخترکبوترباز مشهور میشی .![]()
، ایندفعه نوزاد پسره
قربونش برم هنوز نیومده دلم براش یک ذره شده . چه حس خوبیه خاله بودن ![]()
آخر خرداد . هرچی میخوام کمتر بیام اینجا نمیشه ، چیکار کنم خوب خیلی بیکارم . زندگی منم شده مثل یک رمان که الان رسیدم به جاهای خسته کننده داستان . خدایا زودتر این داستانها تموم بشه دیگه من خسته شدم .هر روز که میگذره انگار یک برگی از کتاب زندگی من میگذره. دوست دارم سریع آخرش و ببینم چی میشه![]()
![]()
![]()
که اونارو نوشتم حالا یک توضیحی کامل میدم که چرا ما الان قهریم .شاید بعضی ها گیج شده باشن چون خاطرات گذشته با امسالی ها قاطی شده ، بعد میرم سراغ ادامه ماجرامون که مال پارسال بود.
اینقدر حرفم جدی بود که علی همونجا گفت باشه ما فردا میایم ولی باید با خانوادم صحبت کنم .گفتم : من نمیدونم دیگه فردا آخرین مهلته من فردا منتظرم.
بزرگی به من و خانوادم کرده بود و من میدونستم از دستی نیومده خونه ما سر لجی که با مامانم افتاده بود . از روز اول رفتاراش و میدیدم که به مامان من حسودیش میشه . اصلا چشم نداشت ببینه مادرم کنار بابام نشسته
و براش تعجب آور بود که مادر پدرم با هم صمیمی هستند ! همیشه به من میگفت وقتی عروس یا دامادی وارد خونواده کسی میشه دیگه مادر پدرها باید خودشون و بکشن کنارو دیگه از ماها گذشته که بشینیم کنار هم و یاد جوونی هامون بکنیم !)
و خواهرعلی برای سخنگویی اومده بود .
با اینکه یک سال از اون ماجرا میگذره و خودشون هم مقصر بودن هنوز که هنوزه مادرش کینه داره.![]()
پدر منم گفت که تاریخ عروسی هلنا مشخصه و شهریور هست مرداد هم که ماه رمضانه اگه تاریخ عروسی تیر باشه خیلی خوبه .خواهر علی پرسید که از طرف محل کار بابای من تالار نمیدن ؟ که پدرم هم گفت باید صحبت کنم ببینم وقت دارن یا نه ، اتفاقا تالار خوبی هم هست .![]()
، بابام گفت همچین قراری نبوده که ما هم جشن بله برون بگیریم هم عروسی رو هم خودمون حساب کنیم !
: نه ما میخوایم تالار بگیریم که ورودی تالار چقدر میشه و دو سه میلیونی خرج تالار میشه ،
خرجای دیگه هم هست ما نمیتونیم همش و خودمون بپردازیم . شما روز خواستگاری قبول کردید که خرج عروسی نصفه !
: نه همچین موضوعی عنوان نشده . چون ما برای دامادهامون هم کوتاه اومدیم و خرج عروسی خواهرامون و خودمون حساب کردیم ، این دفعه که ما طرف پسریم دلمون میخواد همه چی به میل خودمون باشه !
: من به عنوان نماینده اونها صحبت میکنم و خانواده من همچین حرفی نزدند ! ببینید من هم میتونم مثل اون یکی خواهرم و مادرم خودم و بکشم کنار ولی دوست داریم یک عروسی درست و حسابی بگیریم برای برادرمون.
: شما یعنی به من اعتماد ندارید ؟ شما به من بی احترامی میکنید ! من که گفتم پدرم من و به عنوان نماینده قرار داده تا با شما صحبت کنم .
حالا چرا خودشون صحبت نمیکنن ؟
: شما زود عصبانی میشید پدرم نمیتونه خوب جوابتون و بده !
( یعنی این دیگه آاااااااااااااخر بی ادبیه !)
: یعنی ما برای خودمون دامادی بگیریم شما هم برای خودتون عروسی بگیرید .
تا دیروز اون یکی خواهرش و مادرش بودن حالا هم که اونا نشستن سرجاشون نوبت این یکی خواهره شده باز . ولی من فکر نکنم علی آقا هم قبول کنه آخه اینطوری که نمیشه ! موقع عروسی داماد نمیدونه به کجا بدوه یا باید پیش عروس باشه یا به مهمونای خودشون برسه .
و همه چیزو به دست من سپردند تا خودمون با هم کنار بیایم.![]()
![]()
شما بگو ببینم چیکار کردین با ماجرای عروسی ؟
گفتم : ما که هیچی قرار شد شما تصمیم بگیرین بعد به ما خبرش و بدین که با اون روشی که بابام گفت موافقین یا نه ؟
شما برای خودتون عروسی بگیرید ماهم برای خودمون . اینطوری بی دردسر تر هم هست .
! گفتم : یعنی تو واقعا دوست داری اینجوری باشه ! من نمیخوام اینطوری جشن بگیریم . عروسی به خاطر ما دو تاست نه به خاطر مهمونهامون ! اونطوری که اصلا هیچی نمیفهمیم از عروسی ، ما یک بار میخوایم عروسی بگیریم تو عمرمون باید به میل ما باشه یا نه ! تازه همین یک جشن هم هست ما که قرار نیست حنابندون و پاتختی داشته باشیم اصلا نمیشه عروسی با این وضع باشه .
: شما که اینطوری میخواستین چرا روز اول قشنگ صحبتهاتون و نکردین که ما باید بدونیم خرج عروسی هم با خودمونه ! پس چرا از اول این حرفارو نگفته بودید که بعدش این بحث ها پیش نیاد ؟![]()
![]()
. گفتم خودت میگی میخوای بخواه نمیخوای هم نخواه ! منم نمیخوام .
: پس برو خونه بابات . تو من و نمیخوای . فکر میکنی برای من سخته ؟ برای تو سخته بنده خدا از من که چیزی کم نمیشه تازه بهم اضافه هم شده برو فکر خودت باش . بذار یکی بیاد بگیره تو رو اینقدر برات خرج کنه اینقدر پول بریزه به پات ! یک عروسی خوب هم میگیره برات .
(اینارو با حرص میگفت )![]()
گفتم : لازم نکرده من و برسونی . نگهدار من همین جا پیاده میشم .
: تو فکر کردی به همین راحتی هاست که میگی برو خونه بابات ! مگه کشکه ؟![]()
![]()
و دم در خونه یکم آروم تر شده بودیم . بهش گفتم : ببین علی من طرف خانواده خودم نیستم دلم میخواست این عروسی به هر دوتای ما خوش بگذره من حتی رو حرف بابام ایستادم و گفتم این عروسی رو نمیخوام تو هم بگو منم نمیخوام اینطوری باشه بالاخره با یک زبون نرم با بابام صحبت کن بابام راضی میشه خرج عروسی رو بده ، مامانم هم کمکمون میکنه تا بابا رو راضی کنیم.فقط مواظب باش تن صدات بالا نره !![]()
. ولی سر این موضوعاتی که پیش اومد به خاطر من خیلی کوتاه اومد .![]()
.ولی اومد !
چون همه نگاه ها به سمت من بود ! میخواستن ببینن من موفق شدم یا نه ، ولی خبر نداشتن که این دفعه بدتر از هرموقع دیگه بودم
. تا علی رفت دستاش و بشوره سریع به بابام گفتم همه چیز روبه راهه فقط شما زیاد تند باهاش صحبت نکنید خودمون با هم کنار اومدیم .
علی هم داشت سرخ میشد و عصبانیتش تابلو بود ![]()
و گفت : واقعا هم همینجوری باید باشه . اونجوری که عروسی مزه ای نداره . شما اون موقع اینقدر سرتون شلوغ میشه که نمیدونید کدوم طرف باشید .
: نه اون موقع میگم دوستم بیاد دنبال عروس ، منم میمونم جای مهمونهای خودمون !![]()
![]()
و مامانم میخواست چیزی بگه ولی باز خودش و کنترل کردو گفت : آره دیگه یعنی همینقدر برای زنت ارزش قائلی که شب عروسیت دوستت و میخوای بفرستی دنبالش ؟
که متوجه حرفای علی و مامانم نشده بود و یک دفعه گفت : یک کار دیگه هم میشه کرد . من میتونم برای شهریور تالار بگیرم و تاریخ عروسی شما هم شهریور باشه .
، به اندازه کافی روز قبلش بهم حرف گفته بود . بهم گفت: کاشکی همون 4 ماه اول همه چیز تموم میشد و به اینجا ها نمیرسیدیم .بعدش هرچی دلش خواست به داییش گفت و تقصیرارو گردن دایی انداخت که چرا اومده خانواده ها رو آشتی دادن ؟بعدشم دق دلی هاش و سر من خالی کرد که بهت راوی گری خیلی میاد و چرا زنگ زدی به مامانم گفتی وقت تالار پره و چرا با خودم صحبت نکردی ؟ من نمیدونستم واقعا کار بدی کرده بودم که به مامانش گفته بودم ؟
من که میدونستم مادرش همه کاره است .![]()
این بود که ما تالار بگیریم و فردا از تالار اینقدر ایراد در بیارن و همون و بزنن تو سر من ! علی هم گفته بود من دوست ندارم تالار و بابای تو بگیره نمیخوام منتی رو سرم باشه . (تو دلم گفتم اگه اینطوری فکر میکنی که ما منت میذاریم پس اگه شام مهمونهامون هم خودمون بدیم اونوقت هم میتونیم منت بذاریم . ) ولی اینقدر قشنگ حرفای مادرش و تکرار کرد که من فهمیدم آب از چشمه گل آلوده و اینا حرفای خودش نبود
. آخه نمیدونست مادرش همین حرفا رو تو تلفن به من گفته بود ولی من به علی چیزی نگفته بودم.
ولی بعد زنگ زد و گفت من بعد از ظهر میام خونتون.![]()
: حالا چرا زنگ میزنی به من میگی ؟ من دیگه نمیخوام راوی باشم اصلا منم مثل تو هیچ کاره ام هرچی میخوای بگی بیا با بابام صحبت کن.![]()
میخواد هر چند سال طول بکشه ما که از دخترمون سیر نشدیم همینطوری بفرستیمش خونه شما ! حالا که میخوای بری سر کار و خودت خرج عروسیت و بدی پس تا یک خونه مستقل برای دخترم نخری من دخترم و نمیذارم بیاد طبقه پایین منزل شما بشینه .
هر وقت تونستی یک مراسم و یک خونه در شان دختر من بگیری اونوقت دخترم و ببر.
گفت : پس خونه و عروسی دخترتون با من . و بلند شد رفت. هنوز پاش به پایین پله ها نرسیده بود که زنگ زد به گوشی من ! ![]()
و اومد که گوشی رو از من بگیره ولی نذاشتم و خودم جواب دادم و بابام داشت گوش میکرد .![]()
به زور یک آره ای گفتم و خداحافظی کرد.
شده بود گوشیم و گرفت و با همراه خودش به علی زنگ زد و گفت : چرا همینجا که هستی حرف نمیزنی و میری با گوشیت زنگ میزنی اعصاب دختر من و خراب میکنی ؟ من گو شی رو ازش گرفتم دیگه هم حق نداری به حلما زنگ بزنی . کاری داشتی میای اینجا حرف بزنی .![]()
![]()
من خوب میشناسمشون اونا دیگه نمیان به خاطر همین دیگه نه منتظر زنگشونم نه منتظر اومدنشون . نا امیدم نا امید .
| Design By : ParsSkin.com |









